ابر لنگان لنگان راه میرفت.....

 گویی از سیلی باد هنوز هم دلخور بود!

 دلش گرفته بودو حال گریه داشت٬ 

دوست داشت خود را به کویری رسانده و دلی سیر گریه کند. 

 طاقتش طاق شده بود !

چنان دلش گرفته بود که اگر کسی حتی یک نگاه هم به او می انداخت متوجه احوالش میشد ولی افسوس!

افسوس و و صد افسوس کسی به او توجهی نداشت و همین دلخوری اش را بیشتر میکرد و بر حجم بغض در گلویش می افزود:

 من که از این بالا اعمالتان را میبینم

خیلی متاسفم برایتان!

 چقدر بی مهری؟؟؟

چقدر دو رنگی و دودوزه باز یو کلک؟؟؟

اخر تا به کی در غفلتو بی خبری به سر خواهید برد؟؟؟

ایا  دنیایی که همه چیز شما شده است  انقدرها  ارزش دارد ؟

ایا انقدر ارزش دارد که خود را به هزاران گناه رنگارنگ الوده ایدو

 چشمان مشتاق خدا را کتمان میکنید؟؟

ایا ارزش ان انقدر هست که سادگی را به این سادگی از دست بدهید؟

یا این چنین اسان دل کسی را بشکنید؟

یا میان خود و دیگران دیواری بنا نها کنیدو به هیچ کس اجازه ی ورود ندهید؟؟

حیف نیس که صداقت کمرنگ است؟

ایا درست است کسی غرق در خوشی و مستی باشد و بیخبر از تنهایی ملول و درمانده ؟

ایا درست است که ارزشو کرامت ادمی را تکه کاغذی به نام پول رقم بزند؟

مگر گنج کدامین قارون او را حیات جاودانه بخشید؟

اییییییییی.....

ادمها!!!!

با شمایم!

شما که گاه خجالت نمیکشیدو

هزارتان بار اقرار میکنید که ثروت بهتر از علم است!!!!

 

دگر نتوانست صبر کند اینهارا گفت و بغضش ترکیدو اشکهایش جاری شد.............!!!!!